رویای شبانه

سرزمین آرزوهای گم شده.

امروز همه چی تموم شد....

اینو مینویسم برای تو

 

دلم برات تنگ میشه هرجا هستی به یادم باش امیدوارم یروز پیدات کنم نمیدونم کجایی و چیکار میکنی ولی خیلی بیمعرفت بودی.

راس میگن هروقت دستی تو دستات سرد میشه دل از جای دیگه گرم میشه.

 

 

......................... پایان.......................................

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


توانا ترین مترجم کسی هست که سکوت دیگران ترجمه میکنه شاید یه سکوت تلخ ترجمه ای شیرین داشته باشه شایدم یه چیز شیرین تلخ ترین واژه زندگی باشه ....

ناخدایی که نمیدونه مقصدش کجاست هر بادی واسش باد مخالفه همیشه تو دریای زندگی سرگردونه داره میره ولی نمیدونه به کجا آدمی که اینجور باشه یه راهو100 بار میره انقد که عمرش تموم میشه و هیچوت به جایی نمیرسه...

برای ساختن اول باید ویران کرد و یه عمارت زیبا و باشکوه میسازی ولی بعضی ها عمارتشونو میسازن بعد خرابش میکنن اگه ادم عاشق یکی شد عمارت رویایی زندگیشو ساخت توش زندگی کرد بعد خرابش کرد اگه 1000بارم دوباره درستش کنه دیگه اون اولی نمیشه....بعضی ها فکر میکنن به کسی نیاز ندارن به محبت نیاز ندارن فکر میکنن دوست داشتن هم صحبت داشتن گناهه جرمه ولی اشتباه میکنن.عشقو باید پیدا کنن بعد باهاش زندگی کنن نه زندگی کنن بعد دنبال عشق بگردن.آدم باید تو زندگی ادمای اطرافشو خوب بشناسه تا فردا تو زندگی با شریک زندگیش مشکلی پیدا نکنه.یک دشمن دانا بهتر از1000تا دوست نادان هست چون دوست نادان هم خودشو تو چاه مینداره هم شمارو...پس تو زندگی دوستی رو انتخاب کنید که عاقل و دانا باشه گرچه دشمنتون باشه.شاید الان میگی عشق ودوست داشتن مال قصه هاست اگه دوستم داشت اگه عاشقم بود پس چرا رفت چرا تنهام گذاشت...واسه آدم های نابینا شیشه و الماس یکی هست پی اگه تنها موندی فکر نکن شیشه هستی شاید اون نابینا بوده...تو این دنیا چشماشون خوب میبینه ولی نابینا هستن گوشاشون میشنوه ولی کر هستن فکر میکنن قلب دارن ولی تو سینشون سنگه.

قلم یک سلاحه و حروف و نوشته ها مثل گلوله میشه به یکی زندگی بخشید میشه زندگی یکیو گرفت.سلاح معمار قلم تو دستشه با یه قلم خطوطی میکشه میشه یه برج عظیم پس گاهی وقتا کوچکترین چیزها بزرگترین هارو به وجود میارن

میس وندروهه گفت کمترین بیشترین هست شاید این مطالب خیلی کم باشن ولی بیشت از100تا کتاب درس تو خودشون دارن.نوشتنو مدیون کسی هستم که یه روز خودش یه نویسنده بود...

به زودی با مطلب زندگی ممنوع(حتی شما دوست عزیز) خواهم اومد...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری . من چون توئی دارم و تو چون خود نداری

 

..................................................................................................

نوشته شده در دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


کوله ‌پشتی‌اش‌را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌که ‌دنبال‌ خدا بگردد؛


و گفت : تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.


نهالی ‌رنجور و کوچک‌کنار راه ‌ایستاده ‌بود.


مسافر با خنده‌ای‌ رو به ‌درخت‌گفت : چه ‌تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن ‌و نرفتن؛


و درخت‌ زیر لب‌گفت : ولی‌تلخ‌تر آن‌ است‌که ‌بروی‌ و بی‌رهاورد برگردی.


کاش ‌می‌دانستی‌آن‌چه‌ در جست‌ وجوی‌آنی، همین‌جاست.



مسافر رفت ‌و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌در گِل‌است ،


او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.


و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌


 
و سفرم‌ را کسی‌نخواهد دید؛ جز آن‌که ‌باید.


مسافر رفت‌ و کوله‌اش ‌سنگین‌ بود.


 
هزار سال‌گذشت ، هزار سال ِ‌پر خم‌ و پیچ ، هزار سالِ ‌بالا و پست.


مسافر بازگشت .


 
رنجور و ناامید .



خدا را نیافته ‌بود ، اما غرورش ‌را گم‌کرده ‌بود.


به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود.


درختی‌هزار ساله ، بالا بلند و سبز کنار جاده ‌بود. زیر سایه‌اش ‌نشست ‌تا لختی ‌بیاساید.


مسافر درخت‌ را به ‌یاد نیاورد .


 
اما درخت‌ او را می‌شناخت.


درخت‌ گفت : سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه ‌داری ، مرا هم‌ میهمان‌کن.


مسافر گفت: بالا بلند تنومندم ، شرمنده‌ام ، کوله‌ام‌ خالی‌است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.


درخت‌ گفت : چه‌ خوب ، وقتی‌هیچ‌ چیز نداری ، همه ‌چیز داری.


اما آن ‌روز که‌ می‌رفتی ، در کوله‌ات ‌همه‌ چیز داشتی ،


 
غرور کمترینش ‌بود ، جاده ‌آن ‌را از تو گرفت.


حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست .


 
و قدری‌ از حقیقت ‌را  در کوله ‌مسافر ریخت.


دست‌های ‌مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش ‌از حیرت‌ درخشید و گفت:


هزار سال‌رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای ، این ‌همه‌ یافتی !


درخت‌ گفت : زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من ‌در خودم.


و پیمودن‌خود ، دشوارتر از پیمودن‌جاده‌هاست.


 
وکاش ما هم به دنبال واقعیت بودیم نه رویا . . .



من هنوز هم هستم و زندگی می کنم بی تو ای مسافر

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»

عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »


مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط نظرات ()




Design By : Pars Skin


----------------------------------------------- منو -------------------------------------------------- ------------------------------------------- --------------------------------------------

اسم دختر اسم پسر

ساخت كد صوتی آنلاين